تبليغاتX
مستانه
مستانه
 
۱.از شهرستان زنگ زد كه بابا تو كجايي ؟گفتم بابا راه دوره من نميتونم بيام.گفت طوري نيست. بيا ما منتظزتيم من ناهار نميخورم تا بياي.نازنين دلش برام تنگ شده بود.

۲.بالاخره مستانه ديروز ظهر اومد خونه.ظاهرا خيلي بهش خوش گذشته بود.كلي بازي،شيطوني و جمع بچه ها حسابي سرگرمش كرده بود.آخه نيم ساعت بعد از اومدنشون مامانش زنگ زد كه دخترمون دمق دمق رفته تو خودش و ناراحته.مي گفت دور و برش يه هفته س شلوغ بوده.الان تنهايي زده تو ذوقش.گفتم برن سرزمين عجايب تا از اين حالت در بياد.شب چندين بار زنگ زد كه بابا مجيد پس چرا نمياي خونه.

۳.چند روزيه سخت دنباله پيش دبستانيم.فكر ميكردم از اول تير ثبت نام شروع ميشه ولي رو دست خوردم،امتحاناش تو ارديبهشت برگزار شده بوده.فعلا شدم دربدر رفقا،كه كاري كنن.موندم به مامانش چي بگم.

۴.نيم ساعت پيش زنگ زد كه بابا امروز روزه مامان هاست،بعدشم روز باباهاست و بعدش روز بچه هاست.من بايد برا مامانم كادو بگيرم.گفتم بگو عزيزم چي بگيرم بدي به مامان.گفت:عطر،كيك با گل.گفتم چشم.اونوقت خودم برا مامانت چي بگيرم؟گفت:تو چيزي نگير،فقط يه گل بگير.يوهو مامانش گوشي و ازش گرفت.گفت حرف اين بچه رو گوش نده.گفتم.....

سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:57 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


دلتنگی
از دیروز مطمئن بودم که تعطیلی خوبی نخواهم داشت.

اخه معمولا جمعه ها این مستانه بود که منو بیدار می کرد ولی امروز هرچی منتظر شدم خبری نشد....

برنامه بعداز ظهر ها هم اگه خونه باشیم و برنامه ای پیش نیاد شهر کتاب سری می زنیم و بعدشم پارک.حالا اون خونه نیست و تنهایی رفته د در.

ساعت ۲.۵ بود که به موبایلم زنگ زد.گفت:بابا مجید این رامتین پوست منو کنده از بس که اذیتم

می کنه.بهش گفتم بهش بگو اذیت کار خوبی نیست بچه کوچولو.اونم گفت.رامتین نوه خاله مامان مستانه ست.میشه پسر دایی مازیار.مستانه گفت:بابا مجید پاشو الان بیا پیش ما.گفتم بابا من خیلی دورم.گفت:اشکال نداره بیا من منتظرتم.

جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


سفر نامه تلفنی
سلام

امروز صبح مستانه نازنینم بالاخره بعد از کلی کش و قوس به اتفاق مامانش و خانواده اون رفتن شهرستان ولیمه خوری و من هم طبق معمول،کار،کار،کار.مستانه خانوم مامانش،مادربزرگش و عمه مادربزرگش رو ۳تایی گفته  بشینن عقب تا اون جلو بتونه راحت تر بشینه،حالا تصور کنین این ۳تاخانوم چطوری عقب پراید جا شدن   سر ظهری زنگ زدن که رسیدن.خاله نازی و دایی رضا فعلا تهران موندن.هنوز نفهمیدم چه نقشه ای دارن.منتظر خبر های بعدی از سفر نازنین دختر من باشید.

پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


از شنبه تا سه شنبه
سلام

۱.جمعه ای مستانه بعد از مدتها مهمونه عزیزی داشت،مامان استخر(مادر من)و عمو سعید مهمون ما بودن.مستانه کلی با عموش و مامان استخرش بازی کرد.

شنبه مستانه خانوم قرار بود ۷ صبح مهد باشه تا با دوستاش برن اردو.

ولی از اونجاییکه اخیرا تا اونجا که شارژ داشته باشه،بیدار میمونه،خانوم خواب موندن و کلا مهد نرفتن.

به من زنگ زد که چرا منو اداره نبردی؟من امروز خونه بودم

۲.یکشنبه عصر تلفن زد که:بابا مجید میدونی من خیلی خوشحالم.خیلی خوشحال.بگم چی شده؟گفتم بگو عزیزم.گفت:بابا من داشتم کشتی کج می دیدیم، اونوقت تیم من برنده شد.خیلی کیف کردم بابا.این دختر ما هم از بین این همه ورزش ببینین به چه رشته ای علاقه مند شده.تازه وقتی رفتم خونه کلی از جزئیات مسابقه تعریف کرد،که بابا مجید ندیدی اون آقا شورت قرمزه سر اون اقاهه که موهاشو رنگ زرد کرده بود رو گرفت کوبید رو زانوش.توجه دارید که چه بعضیها چه روح لطیفی دارن.تازه مسابقه قبلی اون طرفداره یه مرد سیاهه گنده بوده که مامانش حتی جرات نداشته بهش نگا کنه.توجه می فرمایید که.

۳.مستانه دیشب رفته بود تولد خواهر مازیار(مهسا رو میگم)ظاهرا کلی حال کرده.اخر شب که اومد خونه تو ماشین بابا بزرگش خواب بود.تو خونه  هم که آوردمش بیدار نشد.

۴.مستانه احتمال داره اخر هفته بره شهرستان ولیمه خوری.آخه مامان بزرگ مامانش(همونی که با هم نشسته بودن نصف شب سیندرلا میدیدن)از زیارت خانه خدا برگشته.

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:17 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


اداره
سلام.

*مستانه امروز همکار بابا مجیدش شده تو اداره(به محل کار من میگه اداره)صبح موقع راه افتادن خواب بود.دیدم هم مدتهاست با من به دفتر نیومده و مادرش رو هم این چند روزه خیلی اذیت کرده.گفتم بهترین موقع برا با هم بودنه.هم مامان راضی،هم ۵شنبه و کار تو دفتر سبکتر و از همه مهمتر دلم لک زده دوتایی یه روز خوب رو باهم داشته باشیم.صداش کردم،توی خواب و بیداری به محضی که شنید میگم بابا میای بریم اداره؟سریع نشست.خوابه خواب بود دختر گلم،ولی پرید.مامانش گفت عمرا برا مهد کودک اینجوری بیدار شهتوی دفتر اولش کمی غریبی می کرد.هرجای دفتر که میرفتم بدو میومد دنبالم.همکارها همه نسبت بهش ابراز علاقه کردن.اولین کسی که باهاش دوست شد،خانم نفیسه بود.براش شعر خوند و بعد وسایلش رو از اتاق من برد پیش خانم نفیسه مشغول نقاشی شد.خبردار شدم که برای اکثر بچه ها نقاشی کشیده.ناهار جوجه کباب سفارش داد.کمی از اونو ظهر و مابقیش رو عصر پای بازیه کامپیوتر بهش دادم.نوت بوک مستانه مدتهابود که بازی روش نصب نمی شد.نیاز به نصب مجدد ویندوز داشت.باخودمون اورده بودم اداره.به علیرضا زنگ زدم لطف کرد اومد وکامپیوتر مستانه رو درست کرد.بازی هاشو به کمک خودش براش نصب کرد و تو این فاصله کمی هم شناخت ساعتها رو باهاش کار کردم.ساعت،ربع و نیم رو یاد گرفت.نیاز به تمرین داره تا یادش نره.از علیرضا خواستم پیش دبستانی رو که قبلا خانمش اونجا کار می کرده و خیلی هم تعریفیه رو اطلاعاتش رو دقبق برام بیاره.

نزدیک های شب با هم بستنی رو که دکتر آورده بود خوردیم.الان داره با کامپیوتر بازی میکنه.هی میگم بریم جمع کن بریم،محل نمیذاره.خلاصه کلی با هم حال کردیم. راستی الان ساعت ۳۰/۱۰ شبه.اگه خدا بخوادو خانم رضایت به دن بریم خونه.

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:35 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


مهمونی پشت مهمونی
سلام.

دیروز مستانه طبق عادت این چند روزه بازی پشت بازی.بعدازظهری همسایه مادرم اومد که مستانه بیاد با نوه اش بازی کنه.اونم که از خدا خواسته.قول داد که توی پارکینگ صدای ماشین اومد بره گوشه دیوار وایسه و مراقب خودش و دوستاش باشه.

سر شبی مامانیش(مادربزرگ مستانه)به اتفاق بابایی ،خاله نازی و دایی رضا(که این یه فقره معرف حضورتون هستن)اومدن دنبال ما تا بریم بیرون.رفتیم پارک و اونجا هم کلی خانوم بازی کردن.شب مهمان مامانیش بودیم.البته هنوز هم اینجاییم.الان دوست خاله نازی،خانم اری(اهل کره جنوبی،یه چیزی تو مایه های یانگوم)مهمون ماست.اون مستانه رو خیلی دوست داره.خانوم اری امروز اینجا می مونه.خانوم اری ۲۱ سالشونه و در تهران زبان فارسی میخونن.الان خاله نازی داره تلفنی راجع به نظریات داروین با دوستش صحبت میکنه.مستانه که تازه از حموم اومده داره کتاباشو به خانوم اری نشون میده.دایی رضا گیر داده به دوربین عکاسی خانوم اری،فکر میکنم اینجور که اون پیش میره تا لحظاتی دیگه دوربین به قطعات مساوی تقسیم شده باشه.

مستانه با دوربینش از خانوم اری تکی و به اتفاق مامانش عکس گرفتن و خاله نازی داره از شاهکار تو آب افتادنش (درقشم) برای خانوم اری تعریف می کنه.الان هم داره در به در دنبال سوغاتی خانوم اری میگرده.اونم وقتی سوغاتی رو گرفت گفت:مرسی،عیبی نداره.(زبان شیرین فارسی دیگه)مادر بزرگ محترم هم حس ناسیونالیستی شون عود کرده دایم زیر گوش خاله نازی میگه:بگو از خلیج فارس اوردی،بگو. الان خانوم اری اومد و سایت مستانه رو دید،براش یه بخشهایی از این مطلب اخری رو خوندم کلی خندید.نمی دونم چقدر اونو متوجه شد ولی خوب خندید.بای تا بعد

شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:16 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


مهمونی

روز سه سنبه زیاد نتونستم با مستانه بازی کنم معلوم بود از اینکه تمام وقت خونه بودم وباهاش خیلی نتونستم بازی کنم،ناراضیه.چهارشنبه بعد از صبحانه رفت تو اتاقش چند دقیقه بعد اومد بیرون،رو به مادرش گفت:مامان شما میای بریم خونه مامان(اخیرا به مادر من میگه مامان،قبلا هم می گفت مامان استخر،اخه هروقت میره خونه مادرم میره استخر خونه)من تازه فهمیدم چی شده، خانوم رفته زنگ زده به مادرم و خودشو دعوت کرده اونجا،حالا هم دنبال یار میگرده .گفتم من که میام.رو به مامانش گفت:شما چی؟میای خونه مامان.اونم قضیه رو فهمید و برای اینکه کم نیاره گفت:بگو مامان تشریف بیارن اینجا.مادرم پشت خط بود و گوشی دست مستانه.اون گفت:نمی خواد،من قراره برم اونجا.

ساعت 4 سر میز غذا به اتفاق مادر داشتیم ناهار میخوردیم و مستانه خوشحال از اینکه اومده مهمونی.این دو روزه کلی با عموهاش بازی کرده و بهش خوش گذشته.آخه اون خونه مادرم کاملا آزاده و کسی اجازه نداره به مستانه نه بگه.کلا خانوم اینجا کاملا آزادن.شب های عادی باید خانوم به التماس و خواهش بخوابن ولی تو این دو شبه از مامانش خواهش می کرد که برن بخوابن.

تازه دیروز خبررسید که دخترعمه مامان مستانه زایمان کرده و خدا یه دختر کاکل زری بهشون داده.به عیادتشون رفتیم.مستانه داشت فیلم نی نی کوچولو رو میدید،به تصاویری رسید که من نی نی رو بغل کرده بود.با اخم و تخم گفت:بابا مجید چقدر این بچه رو بغل می کنی ،مگه بابا،مامان نداره. جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


ترس نداره/مهمون داری
 ۱.عصر جمعه با مستانه رفته بودیم توچال.با این شرط که اونجا وسیله بازی داره و اون میتونه بعد از مدتها پارک نرفتن یه دل سیر بازی کنه(دکتر مستانه سفارش کرده که تو این فصل بخاطر شرایط گلها اونو به پارک نبریم)وقتی رسیدیم ایستگاه اول،متوجه شدم که تمام وسایل بازی رو جمع آوری کردن.موندم در مقابل سوالهای اون در حالیکه دست نازنینش تو دستم بود،چه جوابی بدم.داشتم حاج و واج اینطرف اونطرف رو نگاه میکردم که یوهو چشمم افتاد به یه وسیله، نسبتا برای بازی.اسمش رو نمیدونم چیه ولی اون یه صفحه ی تشک مانند فنری بود که بچه ها یه سری جلیقه ی بندی رو می پوشیدن و توسط اون بندها و بازوهای دوطرف کمی به ارتفاع میرفتن و با ازاد شدن بندها از بازوها روی تشک می پریدن و الا آخر.

اولش مستانه کمی ترسید و نرفت ولی با کمی حرف و حدیث قبول کرد با این شرط که آقاهه خیلی اونو بالا نبره.بعد کلی معطلی تا اومدن مدیر کل امور جلیقه و سپس کنترل های مربوطه اعم از ارتفاع پرواز،استحکام کشهای بازوها و تماس با هواشناسی برای مطمئن شدن از میزان رطوبت هوا...مشارالیه مشغول به کار شدن.بعداز کمی پرش روی تشک،مستانه خانوم درخواست افزایش ارتفاع دادن و با تایید قلعه مراقبت،مستانه عزیزم  بعدکلی کیف کردن،به ترسش از ارتفاع غلبه کرد و خاطره خوبی برای من باقی گذاشت.

۲.مستانه این روزها دوتا مهمونِ عزیز داره.خاله نازیا و دایی رضا(این یکی که رو شما که خوب میشناسین).متاسفانه دبروز خبر رسید که مامان بزرگِ مامانِ مستانه  بعد از چند روز بستری بودن توی بیمارستان،به رحمت خدا رفت.خانوم(به این اسم صداش میکردن)زن مهربان و با محبتی بود.اون یک روز قبل از سالگرد فوت همسرش درگذشت.(روحش شاد)

بابا بزرگ و مامان بزرگ مستانه برای شرکت تو مراسم عزاداری رفتن شهرستان و مستانه مهمون دار شده.زحمت قصه های شباهنگام مستانه این شبها که من تادیر وقت سر کارم با با خاله نازی شه.  

 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:31 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


به خیر گذشت
سلام

پریشب مستانه امده بوده خونه مامان بزرگ مامانش داشته بازی میکرده از دایی رضاش یه تپانچه بادی میگیره که البته خالی بوده،ماشه انو می چکونه،ضرب تپانچه میخوره زیر چشم چپش.وقتی دیدمش زیر چشمش کبود شده بود.نمیدونم چی باید بگم و به کی اعتراض کنم....

به خیرگذشت.

جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:0 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


موبايل
ازدست اين دخترصبح طبق معمول مهد كودك.

سرچراغي مامانش زنگ زد كه خاله مستانه ميخواد گوشي شو عوض كنه اگه موافق باشي گوشيه فعليشو بگيريم برا مستانه و  بايه خط اعتباريه ايرانسل براش فعال كنيم تا دستش باشه.گفتم حوصله كن تا فكر كنم.نميدونم چقدر به لحاظ تربيتي درسته كه از الان فارغ از شوق پدرانه و مادرانه،اون خط موبايل داشته باشه؟ 

مامانش زنگ زد به اتفاق رفتن بازار گيشا خريد،اولش شرط كردن اگه ۲تايي ميخوان خريد كنن اول مستانه يه چيزي واسه خودش بخره تا بعد نوبت مامانش بشه.مستانه يه اتو انتخاب ميكنه و از اقاي فروشنده ميخواد كه براش كادو پيچ هم كنه به محض اتمام خريد مستانه،خانوم ميگن پاشون درد ميكنه از بس كه اين مامانش اونو از اين مغازه به اون مغازه برده.خلاصه سرتونو درد نيارم از مامان اصرار از اين خانوم انكار.مامنش هم دست خالي بر ميگرده خونه.تازه مستانه خانوم گفتن تو صبحا كه منو ميزاري مهد برو خريد برا خودت،نه الان.

شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:9 بعد از ظهر
 
لینک مطلب


اين وبلاگ مستانه خانوم 5 ساله است كه توسط بابا مجيدش به روز ميشه .مستانه 15 اسفند 1381 در تهران به دنيا اومده و تموم عشقش هم نقاشي و عكاسي و موسيقي است !

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

پیوندها
استقلال ایمان
ثمانه
ندا
کلبه تنهایی
توکا
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::

پیوندهای روزانه
06
05
04
03
02
عكس جديد01
جديدترين عكس مستانه
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ