| سلام
۱.جمعه ای مستانه بعد از مدتها مهمونه عزیزی داشت،مامان استخر(مادر من)و عمو سعید مهمون ما بودن.مستانه کلی با عموش و مامان استخرش بازی کرد.
شنبه مستانه خانوم قرار بود ۷ صبح مهد باشه تا با دوستاش برن اردو.
ولی از اونجاییکه اخیرا تا اونجا که شارژ داشته باشه،بیدار میمونه،خانوم خواب موندن و کلا مهد نرفتن.
به من زنگ زد که چرا منو اداره نبردی؟من امروز خونه بودم
۲.یکشنبه عصر تلفن زد که:بابا مجید میدونی من خیلی خوشحالم.خیلی خوشحال.بگم چی شده؟گفتم بگو عزیزم.گفت:بابا من داشتم کشتی کج می دیدیم، اونوقت تیم من برنده شد.خیلی کیف کردم بابا.این دختر ما هم از بین این همه ورزش ببینین به چه رشته ای علاقه مند شده.تازه وقتی رفتم خونه کلی از جزئیات مسابقه تعریف کرد،که بابا مجید ندیدی اون آقا شورت قرمزه سر اون اقاهه که موهاشو رنگ زرد کرده بود رو گرفت کوبید رو زانوش .توجه دارید که چه بعضیها چه روح لطیفی دارن .تازه مسابقه قبلی اون طرفداره یه مرد سیاهه گنده بوده که مامانش حتی جرات نداشته بهش نگا کنه.توجه می فرمایید که.
۳.مستانه دیشب رفته بود تولد خواهر مازیار(مهسا رو میگم)ظاهرا کلی حال کرده.اخر شب که اومد خونه تو ماشین بابا بزرگش خواب بود.تو خونه هم که آوردمش بیدار نشد.
۴.مستانه احتمال داره اخر هفته بره شهرستان ولیمه خوری.آخه مامان بزرگ مامانش(همونی که با هم نشسته بودن نصف شب سیندرلا میدیدن)از زیارت خانه خدا برگشته.
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:17 بعد از ظهر
|